دسته: دست نویس

اینجا چراغی روشن است ….

اسفند از راه رسیده صدای امین رستمی در گوشم می‌خواند چند اسفند قبل برایم نوشته ای را فرستادی که هنوز هم در واپسین روزهای سال دلم را خوانشش گرم می کند آن نوشته روزهایی...

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد از همان هایی که می دانی از بوی نم باران و فلافل دونفره سرمای کلبه روستایی با چشم انداز بی نظیر بخاری هیزمی و آغوشی گرم تر از...

همنشینم شو ای حضرت باران

می خواهم از باران بنویسم بوی خاک باران خورده همه جا را پرکرده و زمین پیراهن خود را معطر کرده است برای به آغوش کشیدن بهارش و من در این شب خیس و معطر...

کافه چی

کافه چی نه قهوه تلخ می خواهم نه صدای موزیک زیاد کافه ات را تعطیل کن و مرا با این نیمکت زیر باران تنها بگذاز می خواهم شرشر باران و هوای پاییز بشورد روح...

کاش دختر همسایه بودی

کاش دختر همسایه بودی کاش دختر همسایه بودی هر روز ساعتها به انتظار می نشستم تا شاید از پشت پنجره نگاهی به بیرون بیاندازی تا مراقبت بودم و در محل بالاخواه تو می شدم...

دلم می خواندت

دل من ترا می خواند دست در دست هم در نم باران و کوچه های کاهگلی و دلبری های بلبلان غزل خوان سرت را بر شانه هایم گذاری و دست در دست هم مست...

بی خبرم از تو و من تاب ندارم…..

در میان نوشته ها و خاطراتمان در این کلبه دنج غرق شده ام نمیدانم چند دقیقه یا ساعت گذشته بالشتم خیس از اشک است نه از غم فراق و لجبازیمان…نه از عشق سرشاری که...

چه خوب است داشتنت

چه خوب است داشتنت چه خوب است حس بودن در کنارت چه خوب است وقتی صبح چشم باز میکنم تمام هستی یاد آوری میکند تو هستی برای من و در کنار من چه خوب...

تکانی از عشق …..

در کنار من آهسته قدم بر میداری و غرور دوست داشتنت از گامهایت پیداست در کنار فروشنده به دنبال منظور هستیم که ناگهان شانه ات به شانه ام می خورد دنیایم زیرو رو می...