نویسنده: زندگی ِ او

اتفاق خوب ….

چه بی اندازه شیرین است این روز رسیدن به روز میلادت تا برایت بهترین ها را دوباره آرزو کنم و یادم باشد هنوز کسی هست تا با یادش خنده بر لب شوم ساده بگویم...

چه داری در آن جام چشمانت

دقیقا همان کهنه شرابی هر چه می گذرد ناب تر می شویهنوز هم بعد از این همه سال باز هم چشمانت مُسکن من است.چه داری در آن جام چشمانت که اینگونه مرا مست می...

دریای چشمانت …

یادت هست ؟ قرارمان را می گویم ! همان انتهای چشمانت ؟ آنجایی که فقط من بودم و من تنهای تنها و تو … آری تو همه چیز بودی آنجا !زمان , زمین,هوا و...

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد از همان هایی که می دانی از بوی نم باران و فلافل دونفره سرمای کلبه روستایی با چشم انداز بی نظیر بخاری هیزمی و آغوشی گرم تر از...

همنشینم شو ای حضرت باران

می خواهم از باران بنویسم بوی خاک باران خورده همه جا را پرکرده و زمین پیراهن خود را معطر کرده است برای به آغوش کشیدن بهارش و من در این شب خیس و معطر...

کافه چی

کافه چی نه قهوه تلخ می خواهم نه صدای موزیک زیاد کافه ات را تعطیل کن و مرا با این نیمکت زیر باران تنها بگذاز می خواهم شرشر باران و هوای پاییز بشورد روح...