نویسنده: زندگی ِ او

دریای چشمانت …

یادت هست ؟ قرارمان را می گویم ! همان انتهای چشمانت ؟ آنجایی که فقط من بودم و من تنهای تنها و تو … آری تو همه چیز بودی آنجا !زمان , زمین,هوا و...

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد از همان هایی که می دانی از بوی نم باران و فلافل دونفره سرمای کلبه روستایی با چشم انداز بی نظیر بخاری هیزمی و آغوشی گرم تر از...

همنشینم شو ای حضرت باران

می خواهم از باران بنویسم بوی خاک باران خورده همه جا را پرکرده و زمین پیراهن خود را معطر کرده است برای به آغوش کشیدن بهارش و من در این شب خیس و معطر...

کافه چی

کافه چی نه قهوه تلخ می خواهم نه صدای موزیک زیاد کافه ات را تعطیل کن و مرا با این نیمکت زیر باران تنها بگذاز می خواهم شرشر باران و هوای پاییز بشورد روح...

یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد یاد باد آن خنده های عاشق کش یاد باد آن نفس های زندگی بخش یاد باد آن روزگاران یاد باد یاد باد بی مثال و بی همتا یاد...

کاش دختر همسایه بودی

کاش دختر همسایه بودی کاش دختر همسایه بودی هر روز ساعتها به انتظار می نشستم تا شاید از پشت پنجره نگاهی به بیرون بیاندازی تا مراقبت بودم و در محل بالاخواه تو می شدم...