دلدونی

دریای چشمانت …

یادت هست ؟ قرارمان را می گویم ! همان انتهای چشمانت ؟ آنجایی که فقط من بودم و من تنهای تنها و تو … آری تو همه چیز بودی آنجا !زمان , زمین,هوا و...

اینجا چراغی روشن است ….

اسفند از راه رسیده صدای امین رستمی در گوشم می‌خواند چند اسفند قبل برایم نوشته ای را فرستادی که هنوز هم در واپسین روزهای سال دلم را خوانشش گرم می کند آن نوشته روزهایی...

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد

دلم یک عاشقانه گرم می خواهد از همان هایی که می دانی از بوی نم باران و فلافل دونفره سرمای کلبه روستایی با چشم انداز بی نظیر بخاری هیزمی و آغوشی گرم تر از...

به دنبال ردی از تو…

از نیمه شب گذشته است غرق میشم در خانه ای که روزگاری متعلق به ما بود به من و تو چه اشکها که در میان این صفحات خانه ریخته ام چه لبخندها که لابه...

همنشینم شو ای حضرت باران

می خواهم از باران بنویسم بوی خاک باران خورده همه جا را پرکرده و زمین پیراهن خود را معطر کرده است برای به آغوش کشیدن بهارش و من در این شب خیس و معطر...

کافه چی

کافه چی نه قهوه تلخ می خواهم نه صدای موزیک زیاد کافه ات را تعطیل کن و مرا با این نیمکت زیر باران تنها بگذاز می خواهم شرشر باران و هوای پاییز بشورد روح...