دلدونی

0

تو که نیستی….

تو که نیستی نه باران بهاری را باور دارم نه نغمه چکاوکان عاشق را تو که نیستی نه سلامی به آفتاب می دهم و نه عشقی به دنیا بی تو نه شبی روز خواهد...

0

ای از من به من نزدیک تر

بی اختیار در شلوغی های این شهر هزار چهره در رویا فرو میروم رویایی شیرین که از همه ی حقیقت ها زیبا تر است خودم را مرور میکنم از زمانی که تو شده ام...

0

وجود تو

عطر ِ وجودت پخش شده در حوالی دلم با هر نفس تو را در مقابل ِدیدگانم می یابم که چگونه جاری شده ای در سراسر ِ خیالم به هر طرف که می نگرم عشقت...

0

من در دل ِ تو خانه دارم

‎اگر در هیاهوی این شهر ِ دَرَندَشت مرا گم کردی نشانیم را از آفتاب داغ تابستان بگیر من هر روز به خورشید سلام می دهم سراغم را از آن کبوتر بگیر که هر روز...

0

‎شب که فرا می رسد

‎شب که فرا می رسد اندیشه دوست داشتنت در حوالی سرم پرسه می زند زمین در زیر سایه امن ماه به خواب فرو رفته در سکوت ِ شب راز ِ عشقت را با ستارگان...

0

و عشق تنها راه نجات

‎و عشق فقط عشق تنها راه نجات ماست تا برای لحظاتی در کنار هم دیوانگی کنیم و با بوسه ای پرت شویم در خیال هم نغمه های عاشقی سر دهیم و ندانیم در کجای...

0

عشقت را در دلم دارم

عشقت را در دلم دارم اما چشمانم برق میزنند میبینی چه جدالیست بین دلم و چشمانم دلم را برده ای و برق چشمانم مرا در میان مردمان شهر رسوا می کند این عشق به...

0

صدای شرشر چشمانت ….

روی صندلی تکیه میزنم خورشید سرش را از پشت کوه ها بیرون آورده و صورتم را با نورش نوازش می دهد چشمانم را میبندم و با نوازش خورشید به عمق عطر موهایت می روم...