دلدونی

0

مرسی دلم

دست دلم را گرفته ام در گوشه ای از تنهاییم نشسته ام من و دل چه خاطرات مشترکی داریم چه ها که من ندارم در درون این دلم خاطرات تلخ و شیرین روزهای شاد...

1

فریادی بی صدا

با صدایی خاموش فریاد میکنم این عشق را بهانه میگیری و نمیشنوی فریاد خاموشم را چشمانت را ببند و سراسر گوش باش دستت را به دستانم بسپار و دل را به فراسوی وجود من...

0

وسط بهار

اردی بهشت به نیمه رسید و بهار همچنان دلبری می کند صدای شرشر باران موسیقی دلنواز این دقایق است در این لحظات عاشقی یاد چشمان مست ِ تو مرا از خود بیخود می کند...

0

عشق مراقبت میخواهد

عشق مراقبت میخواهد مث یک نهال کم جان کافیست آب دادنش را فراموش کنی نور خورشید را از او دریغ کنی آن وقت دیگر جانی نمی گیرد رشدی نمی کند عشق هم همان نهال...

0

دلتنگ که باشی

اگر دردهای دنیا را تقسیم بندی کنند دلتنگی از آن دردهای نفس گیر است از آن دردهایی که وقتی رخنه می کند در وجودت وقتی چنگ می اندازد در گلویت وقتی اشک می شود...

0

شب بخیر که می گویی

شبت بخیر…. چه عاشقانه ی عمیق و کوتاهیست هزاران عشق نهفته در میان واژگانش شب بخیر که می گویی یعنی به امید بودنت از سیاهی شب می گذرم تا به طلوع خورشید ِ چشمان...

0

اردی به عشق… چه خوش آمدی

  اول ِ اردی بهشت باران بارید چکاوکان نغمه عشق در شهر سر دادند دستم در دستان گرمت من بودم و نگاه پر رمزت اردی بهشت دوباره آمد تا حال ِ خوش ِ عاشقی...

0

ستاره ی زمینی ام

پنجره را باز میکنم و چراغها را خاموش نسیم خنک بهاری با صدای جیرجیرک ها که مانند شبگردهای قدیم  هر از گاهی صدایشان همه ی کوچه راپرمی کند نوازشگر گوشم می شود چشمانم را...

0

داشتنت بهترین امید به زندگی

در واپسین لحظات نیستی وجودت چنان سرزمین تاریک دلم را روشن میکند که بیابان وجودم به سبزه زاری بهاری با بوی سبزه و باران تبدیل می شود نبودی و نیستی بود آمدی و هست...

0

عصرهای بهار مهمان توام

روزگار تلخیست… بیا و به صرف یک فنجان چای کنار ِ لحظاتم بنشین نگاه ِ شیرینت را مهمان چای تلخم میکنم تا در یک چشم بهم زدن قند در دلم آب شود از شوق...