دسته: دست نویس

0

دلم می خواندت مولا مرا دریاب

امشب آسمان نیز دلش گرفته است…..گهگاهی بغضش را با نوایی آرام فرو میبلعد و در غربت و مظلومیت تو نم نم اشکهایش بر روی گونه هایش جاری می شود …..خوب که دقت میکنم انگار...

0

کاش نبودنت را هم برده بودی

در لحظه های بی قراری…. میان هیاهوی این شهر شلوغ و در واپسین لحظات روز …باز ناقوس جدایی در کورسوی این افق خونین خبر نبودنت را به همه مردم شهر یادآوی می کند …..آدمهایی...

0

عطر عاشقی

بوی خاک باران خورده عطر شکوفه های صورتی بهار هیچ کدام …هیچ کدام … به پای عطر عاشقی با تو نمی رسند … مرا مست کن در این صبحگاه روشن عشق …